۵ نشانه اصلی در داستان های تاثیر گذار  

شما زمان و انرژی زیادی را برای برنامه ریزی داستان  و ایجاد طرحی قوی صرف میکنید . با این حال، گاهی اوقات چالش بزرگ این است که بدانید ”  آیا طرح شما ضعیف است ؟ “- مخصوصا اگر طرح را پیشتر نوشته اید.اگر تا به حال این سوال را از خودتان پرسیده اید ، احتمالا این مقاله به کارتان می آید .
 چه چیزهایی برای ساختار خوب نیاز داریم  ؟
در اینجا  پنج نشانه یک طرح ضعیف را در داستان به همراه مثال بررسی می کنیم  .این مقاله به شما کمک می کند تا در مورد نقاط ضعف متنتان باز نگری کنید . دانستن این ۵ نکته  به شما کمک می کند تا ضمن هدر ندادن وقت ، تنها به مجموعه ای از صحنه ها و اتفاقات پیوسته به عنوان یک طرح بسنده نکنید . اگر چه با این ۵ نشانه نمی توان تضمین کرد که بزرگترین داستان جهان را بنویسید – اما می تواند به شما کمک کند تا مسیر درستی را بدست آورید و مطمئن شوید که طرحتان از حداقل ها بهره مند است  و توان آن را دارد که خوانندگان را جذب کند .
 
نقطه قوت شماره ۱: آستانه ریسک ها بالا هستند
ما در حال حاضر می دانیم یک داستان خوب نیاز به تنش دارد . بدون درگیری، چیز زیادی برای گفتن به جز یک داستان خسته کننده از کمالگرائی وجود ندارد. با این حال، فقط داشتن یک درگیری معمولی کافی نیست که خوانندگان را جذب خود بکند . این یک قمار است  و داستان شما باید بتواند بیان کند که شخصیتهایتان برای رفع مناقشات در مقابل خطر بزرگتری قرار گرفته اند .
برای مثال :
بگذارید لحظه ای تصور کنیم که یک کتاب در مورد  پسر نوجوان در دبیرستانی داریم که یک آزمون بزرگ ریاضی  پیش رو دارد .
یک آزمون ریاضی ممکن است یک مناقشه بزرگ را در ذهن تداعی نکند  ،  تا زمانی که ریسک را افزایش دهید.
پس حالا شخصیت باید چه چیزی را از دست بدهد؟
اگر شکست تست ریاضی به معنی از دست دادن بورس تحصیلی کالج خود باشد چه  ؟
اگر آزمون تست ریاضی را از دست بدهد  و برای یک هفته در خانه حبس  بشود؟
اگر یک قاتل سریالی  وجود داشته باشد که  همه قربانیان او  دانش آموزان دبیرستانی با نمرات ریاضی ضعیف بوده اند چه ؟
ببینید که چگونه این سناریو های مختلف می توانند آستانه ریسک را تغییر دهند.
با استفاده از این مثال ها می توانید ببینید که وقتی پسر برای یک هفته در خانه حبس می شود چیز زیادی را از دست نمی دهد در مقایسه با شرایطی که  او توسط یک قاتل سریالی همراه با وسواس ریاضی به قتل رسیده باشد یا تحصیلات دانشگاهی خود را از دست بدهد. و در این شرایط به معنای حقیقی تر از دست دادن را تعبیر می کنیم . در نهایت، به عنوان نویسنده شما تعیین میکنید که چه میزانی از خطر و ریسک برای هر کدام از کاراکتر هایتان نیاز است .
در اینجا باید از خود بپرسید:
انگیزه شخصیت چیست؟
چه چیزی را به خطر می اندازند تا به هدف برسند ؟
اگر شکست بخورند ، چه اتفاقی برای او می افتد ؟
پرسش این سؤال ها می تواند به شما کمک کند که آستانه ریسک  را بالا ببرید و اطمینان حاصل کنید که هدف  نقطه پر اهمیتی برای درگیر شدن شخصیت ها هست یا خیر . ریسک و خطر  باعث ایجاد تنش در داستان   شما می شود و خط اصلی  را در  حرکت نگه می دارد. هر چقدر که آستانه ریسک بالاتر رود ،  شخصیت اصلی شما آسیب پذیرتر و به موازات قدرتمند تر خواهد شد هر چقدر که شخصیت شما با چالش های خاص  و  مهم تری روبرو شود ، به احتمال زیاد خوانندگان خود را بیشتر همراه می سازد و مخاطبان را ترقیب می کند که از خود بپرسند “چه اتفاقی می افتد؟
 
نقطه قوت شماره  ۲: رویدادها به واقعی ترین شکل ممکن هستند
یکی از بزرگترین اشتباهات بسیاری از نویسندگان این است که آنها به راحتی مشکلات را حل می کنند و کارها برای کاراکترها به راحتی انجام می شود.هنگامی که شخصیت اصلی لبه دره گیر می افتد  ، هیچ گاه قهرمان شما را غریبه ای سوار بر هلی کوپتر از لبه صخره ها نجات نمی دهد در حالی که به طور اتفاقی از بالای آن محل می گذشته است . حتی اگر مخاطبانتان به خوبی آگاه باشند که این یک داستان است ، علاقه مند به متصل شدن اتفاقات با چاشنی تصادف نیستند . در عوض، فکر کنید که چگونه می توان اتفاق را  واقعی و قابل لمس تر کرد . شاید بد نباشد که اجازه دهید قهرمان شما صقوط کند، صدمه ببیند و دو هفته را در بیابان سر کند تا بالاخره یک جاده خاکی پیدا کنید که آن منجر به یک شهر کوچکی می شود و در آن شهر دیگرانی ممکن است بتوانند به او کمک کنندبا استفاده از سناریوهایی که احتمالا واقعی هستند، شخصیت های شما قوی تر می شود و خوانندگان شما برای اتصال به داستان مسیری  آسان تر را طی میکننداگر هر گزینه ای برایتان  قابل قبول نیست، وقت آن رسیده که  بازبینی کنید تا کاراکترتان  با  خاص ترین رویداد  در موقعیت مورد نظر روبرو شود . 
 
نقطه قوت شماره ۳ :  همه چیز هماهنگ است
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که شما ممکن است در یک داستان با آن مواجه شوید این است که در طول یک اثر  اختلاف دیدگاه در توصیف وجود دارد.گاهی اوقات این تناقضات  جزئی مانند صفات فیزیکی شخصیت یا توصیف مکان  هستند و اما گاهی اوقات این ناسازگاری ها نقاط ضعف بزرگی در توسعه شخصیت می شوند .
به عنوان مثال، در یک صحنه شخصیت شما دوست داشتنی و شیرین و مهربان است. در صحنه بعدی ، او را با یک نگرش خودخواهانه، عصبی و متکبر  توسعه داده اند.فقط محض اینکه  کاراکتر اصلی شما ، دکتر هنری جکیل است کافی نیست ! ( دکتر هنری جکیل قهرمان سری داستان های رابرت لوئیس استیونسون نویسنده اسکاتلندی است ).
این چیزی را به  خوانندگان اضافه نمی کند و حتی می توانند نقطه ضعف طرح شما شود .هنگامی که شما از روند تجدید نظر ( بازنویسی )  داستان خود می گذرید، بسیار مهم است که به دنبال این ناسازگاری های کوچک باشید که می تواند باعث ایجاد سردرگمی در خوانندگان شما شود.شما می توانید  مصاحبه با شخصیت های داستانتان را با سوالات مربوط به توسعه شخصیت شروع کنید.سپس در  طرح کلی تان به دنبال حفره های های داستانی بگردید .
 
نقطه قوت شماره ۴: هر صحنه به یک هدف مشخص اختصاص دارد  
من به عنوان یک نویسنده می دانم که گاهی اوقات  به سادگی مسیر روایت ، ما را از طرح اصلی و هدف شخصیت هایمان دور می کند . با این حال، اگر شما در طرح داستان خود صحنه هایی دارید که به موضوع کلیدی یا هدفتان در نقطه اوج اولیه نپرداخته اند ، شما فقط در حال تضعیف طرح اولیه هستید نه گسترش آن . در حالی که شما ممکن است فکر کنید که اضافه کردن چند صحنه جانبی داستان را جذاب تر میکند ، ولی در واقع با  اضافه شدن آنها خواننده تنها تمرکزش را از دست می دهد و از طرح اصلی دور می شود . وقتی کارتان را باز خوانی می کنید ، بسیار مهم است که مطمئن شوید آنچه را که پیرامونش قصه گفته اید از دست داده این یا خیر . هر چیزی که باعث حواس پرتی یا عدم تمرکز بر طرح اصلی داستان باشد ، باید حذف شود.با حذف  این صحنه ها متنان موجه تر و به مراتب  منسجم تر خواهد شد.
 
نقطه قوت شماره ۵ :  خوانندگان نباید تلاش برای درک داستانتان بکنند
اکثر مردم برای تفریح ​​و سرگرمی میخوانند . خواندن یک راه برای جدا شدن  ذهن ما  از روزمرگی های معمول زندگی است. برخی حتی می گویند که خواندن می تواند نوعی تمرکز و مراقبه باشد.خواندن  بدین معناست که من مجبور نیستم در مورد آنکه شام چی بخورم یا قرار ملاقات هفته آینده ام یا هر چیز دیگری در زندگی روتینم فکر کنم .این تعبیر شاید به معنای خاموش کردن ذهن از دنیای بیرون باشد . متأسفانه چیزی که اغلب اتفاق می افتد این است که من یک کتاب را شروع می کنم  و تا قبل از پایان فصل دوم فکر می کنم در حال انجام یک کار دشوار هستم. در نتیجه باید قسمت های متعددی از آن را چندین باره  بخوانم تا موضوع از دستم خارج نشود . یعنی متن شما در اولین تلاش برای من قابل درک و تصور نیست و این مهم ، روند خواندن کتاب را از یک کار لذت بخش تبدیل به یک بار روانی عذاب آور  می کند .هفته گذشته تصمیم گرفتم کتابی که دختر نوجوانم روی میز آشپز خانه جا گذاشته بود را تورقی کنم . کتابی که روی میز آشپزخانه به من التماس می کرد تا خوانده شود کتاب «همه چیز با هم بود» اثر  انس بارشرز بود .  من حتی نمی دانستم کتاب درباره چیست و تنها از روی کنجکاوی مادرانه و برای آنکه بدانم فرزندم چه می خواند به سمتش رفتم . ظاهرا اشتباه بسیار بزرگی انجام دادم ، پیش از خواندن خلاصه متن در پشت کتاب مستقیم  سراغ متن اصلی رفتم و شروع به خواندن کردم  . تا قبل از پایان فصل اول ، من به شدت سردرگم در میان کاراکتر های گوناگون بودم و تلاش می کردم که  درک کنم ماجرا دقیقا در کدام بستر روایت می شود . من نمیدانم این حجم از شخصیت ها و موقعیت هایشان واقعا در داستان پیش برنده بودند یا نه اما در آن لحظه تصمیم گرفتم تا خلاصه کتاب را از پشت جلدش بخوانم و تازه خط اصلی داستان را درک کردم . جالب آنکه بسیاری از ابهامات من درباره شخصیت ها نیز تنها با خواندن آن خلاصه بر طرف شد . اطلاعات پراکنده و حجیم که به شکل واحد در مسیر خط اصلی نمی باشند نکته ای است که در بخش ۴ به آن اشاره کردیم . با این حال، از دخترم سپاسگذارم که این  کتاب را به پایان رساند و  حتی بیشتر از او قدردانی کردم وقتی که تلاش کرد تا با توضیحاتش این آشفتگی ها و شخصیت های متنوع را برایم قابل درک سازد .
در اینجا یک قاعده را مطرح می کنیم  : اگر خوانندگان شما در هر نقطه از داستان برای پیدا کردن ارتباطات  ، تکیه بر نمودار جریان، نقشه، درخت تاریخچه خانواده و یا هر نوع دریچه اطلاعاتی دیگری غیر از خود متن نیاز به باز خوانی داشته باشند ، متن پیچیده شده است  .اکثر خوانندگان زندگی خارج از دنیای کتاب ها دارند. آنها سر کار می روند، خانواده های خودشان را دارند، مسئولیت های خود را تجربه می کنند و در حال حاضر چیزهای بسیار مهم تری وجود دارد که انرژی از آنها می گیرد – کتاب شما نباید یکی از آنها باشد.آن را ساده نگه دارید .
کتاب شما باید دارای ۵ کاراکتر باشد که ما نام آن را می دانیم. بقیه درست مثل مورچه ها در پیاده رو هستند. ما می توانیم از مورچه ها در داستانمان یاد بگیریم، اما  قطعا لازم نیست که هر یک از مورچه ها را در پیاده رو به یک نام و پسزمینه بشناسیم .
________________________________________
نوشتن یک داستان  نباید سخت باشد و شما لازم نیست که حتی طرح اولیه تان را در لحظه ابتدای نگارش دریافت کنید. اما باید به شکل واقع بینانه ای بدانید که مجموع اشتباهاتی که مرتکب می شوید از شما نویسنده می سازد . خبر خوب این است که تجربه ، شما را در عدم  ارتکاب به این اشتباهات یاری میکند .
منبع :  thinkwritten
مترجم : سلمان خورشیدی

Have your say